![]() |
![]() |
|
| برای دخترم می نویسم تا چراغی فرا راهش باشیم |
|
هیچ وقت دلم نخواسته جای کسی باشم. همیشه از روند زندگی راضی بودم(با تمام پستی ها و بلندیهایش)
اما امروز دلم خواست نه که جای کسی ،دلم خواست مثل او بودم.تلاشش برایم ستودنی است و پیگیریهایش. امروز دلم خواست مثل خاله باشم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:10 توسط من |
|
|
می نویسم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:43 توسط من |
|
|
people do not always or even usually say what they mean
این اولین جمله مقدمه کتاب تعامل معنا (meaning interaction)جنی توماس است که دارم برای میان ترم می خوانم .معنی همین جمله کلی ذهنم را درگیر می کند. "افراد معمولا یا همیشه آنچه را که منظورشان است نمی گویند." حالا فکر کنید در مورد این حرف ها: 1.خودشم نمی فهمه چی می گه 2. تو نمی فهمی من چی می گم 3.متوجه منظورم می شی؟ 4.چرا هیچ کس منو درک نمی کنه؟ ... دارم فکر می کنم چرا؟! پی نوشت: 1.شنوندگان عزیز اختلال ناشی از موج ارسالی توسط فرستنده است به گیرنده های خود دست نزنید! 2.یکی تلفنی داشت با من حرف می زد همه چی گفت غیر آنچه می خواست بگه ولی من فهمیدم چی می خواست بگه !(یعنی می شه گفت نقص جمله ذکر شده!؟) الهی گاهی امواج ارسالی از جانب ما آنچه باید باشد نیست این امواج ناخواسته ما را برایمان ثبت نکن . آمین |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:34 توسط من |
|
|
دل آسمان پر از ابر شده چند تا ابر آن گوشه سر هم داد می زنند .ابرهای بالای سر ما گریه می کنند. دلم گرفته .چشم هایم را می بندم .دلم می شه یه کبوتر اوج می گیره تو دل ابرها .کجا می ری ؟تو آسمون فقط جهتی رو بلده که هر شبانه روز حداقل پنج بار اون طرفی می ایسته و با معبودش راز و نیاز می کنه.
بارون نم نم با اشک ها قاطی می شوند. به زمین نگاهی می کنه رگه های کم رنگ پررنگ قهوه ای قاطی با آبی ... روی اون سبزی سبز وسط اون صحرا .اینجا بارون نمی آد اما دل کبوتر هنوز می جوشه ... دنبال یه در می گرده ... نیست .چرا؟ چشم هایش را می بندد و بو می کشد این بوی نبی خداست ...خوب این هم صدای پای اوست دارد می رود در خانه علی و فاطمه ... سرش بجایی می خورد چشمهایش را باز می کند یک ستون... دوباره چشم هایش را می بندد ...حالا آن طرف در ،بوی عجیبی همه کوچه را گرفته بوی غربت .بوی نبی نیست ولی صدای گریه می آید ...بوی یاس می آید بویی شبیه بوی نبی ... حالا چرا بوی دیگری می آید بوی چوب سوخته ... بوی یاس هم می آید ...بوی خون ... صدای ناله ای که نبی را می خواند...بوی خیانت در امانت هم می آید ... همه جا تاریک است... دوباره بوی یاس می پیچد با بوی نبی ...صدای بال بال فرشته های بی تاب ... بوی یاس حالا با بوی خاک قاطی شده ...چه بوی غربتی ... مردی با بوی نبی سر به آسمان بلند کرده ... و چه غربتی دارد این زمین محصور مشجر ...بو پخش می شود ...تا کجا ...نینوا...سامرا ...نجف ...کاظمین...شام ... مشهد و قم ... کبوتر باید برگرده دل صاحبش داره می جوشه ... همه سیاه ...همه غصه ... دست برپیشانی غم ... زیر سقفی شیروانی ...خانه بنده ای از بندگان خدا ...ذکر بانوست ...ذکر ذکر خداست... ذکر حدیث کساست ...آمین ظهور آقاست ...دل های گرفته از غربت اهل بیت می جوشند ...و آسمان می خروشد. السلام علیک ایتها الصدیقة الشهیدة یا فاطمة الزهرا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:13 توسط من |
|
|
1.کنجکاو باشید پیگیری کنجکاوی راز رسیدن به موفقیت است.
2.پشتکار گرانبهاست .با پشتکار ،بهتر می توانید به مقصد برسید. 3.یادبگیرید که تمام حواس خود را بر کاری که در حال حاضر انجام می دهید متمرکز کنید. 4.نشانه ی واقعی هوش دانش نیست ،تخیل است.اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند. 5.کسی که اشتباه نمی کند،چیز جدیدی هم یاد نمی گیرد.هرگز از اشتباه کردن نترسید. 6.شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید.بنابراین تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دهید. 7.وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید،بلکه وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید.استعداد هاومحبت هایی که دارید،کشف کنیدوبیاموزید که چگونه از ان هارادر راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد. 8.انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید.دیوانگی،یعنی انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن .برای این که زندگیتان تغییر کند،باید افکار واعمالتان را تغییر دهید. 9.اطلاعات به معنای دانش نیست .تنها منبع دانش،تجربه است.به دنبال کسب تجربه باشید. 10.اول قوانین بازی رایاد بگیرید،بعد سعی کنید که بهتر از دیگران بازی کنید؛در این صورت ،موفقیت از ان شما خواهد بود. پی نوشت: 1.این متن بنا به درخواست مربی دلسوز دخترم سرکار خانم کنگوری اینجا منعکس گردیده . 2. کار تایپ این متن را دخترم الهه خانم انجام داده (با تلاش برای ده انگشتی تایپ کردن آن)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:22 توسط من |
|
|
دارم یک پیمانه نخود را برای خیساندن بررسی می کنم. نمی دانم چرا به فکر فرو می روم:
اینها مثل آدم ها هستند ریز و درشتند ولی مثل هم . برخی ظاهری خوب دارند و برخی سبزند .اما برخی سنگ هستند که خود را در اندازه نخود لای آنها جا کرده اند اصلا نخود نیستند. حالا فکر کن زندگی مثل زودپز یا آرام پز آنها را در بوته تجارب می آزماید و می پزد ولی وقتی در زودپز یا ظرف رو بازمی کنی برخی هنوز روی آب ایستادند و نرم نشده اند اما تا بخودت بجنبی می روند ته قابلمه قاطی خوبها. حالا شانس بیاری یکی از اینا نصیبت نشه .دمار از دل و روده بیچارت در می یاره ( حالا آدم فرضش کن دمار از جامعه در می یاره )تازه اسم بقیه هم بد در می ره. بی خیال برم فکری برای درسم بکنم باز وبگرد شدم خدایا ما نخود کوچیکه آفرینشت رو هدایت کن کسی رو اذیت نکنیم قاطی بقیه نشیم ناخودآگاه همرنگ جماعت نشیم . ببخشید خواسته های نخودی زیاد شد اصلا: الهی آن ده که آن به . الهی ما را به حال خود وامگذار داره بارون می آد بلند بگین : آمین!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 11:44 توسط من |
|
|
امروز می خواستم درمورد خیلی چیزها برایت بنویسم ،ولی صبح که برای برنامه ریزی روزم سررسید را بازکردم ،چشمم افتاد به مناسبت های امروز:
شهادت امیر سپهبد علی صیاد شیرازی (1378)،روز هنر انقلاب اسلامی،سالروز شهادت سید مرتضی آوینی (1372) با خودم فکر کردم اگر تو به مناسبت های امروز نگاه کنی ، این اسامی برایت هیچ چیزی تداعی نمی کنند تصمیم گرفتم آنچه این اسامی برایم تداعی می کنند را برایت بنویسم : شهادت امیر سپهبد صیاد شیرازی همزمان بود با ماه های آخر تحصیل من در دوره کاردانی در ایلام .آنروزها من به عنوان نماینده دانشجویان برای مراسم تودیع رییس دانشگاه انتخاب شده بودم وابتدای مطلبی که تهیه کرده بودیم به این حادثه که آن روزها قلب هر انسان آزاده ای را فشرده بود اشاره ای کردم .درمورد این انسان والا سر فرصت با هم جست و جو می کنیم . اما شهادت سید مرتضی آوینی اسم آوینی برایمان عجین شده بود به سکانس انتهایی برنامه های روایت فتح .همان برنامه هایی که در سن نوجوانی مشتاقانه ذره ذره اش را می بلعیدم تمام برنامه با صدای دل نشین راوی که خود شهید آوینی بود گره خورده بود. چقدر از خبر شهادتش حین تهیه برنامه در اثر انفجار یک مین ناراحت شدم و چه حال و روزش با شعر حاج صادق آهنگری (آهنگران)آن روزها که می خواند : اگر آه تو از جنس نیاز است در باغ شهادت باز باز است چند سال بعد عکس هنگام شهادتش را در کانون شاهد و ایثارگر دیدیم برایم جالب بود که هنگام شهادت لبخند بسیار زیبایی بر لب داشت و آرامش خاصی در چهره اش هویدا بود. اینان انسان های بزرگی هستند که اندک دانسته من در همین چند سطر خلاصه شد. دخترم ما به پشتوانه رشادت و دلیری و تدبیر شیر مردانی زندگی می کنیم که تو آنها را ندیده ای و تو نیز توفیق درک انسان هایی را خواهی داشت که نسل بعد از تو ندیده اند .برمن و توست که سینه به سینه روایت کنیم تا این اسامی فقط زیرنویس تقویم ها و سررسیدهایمان نباشند. با آرزوی درک ظهور مولا و مقتدایمان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:25 توسط من |
|
|
بهاری دیگر را آغاز کردیم .شکر خدا که با بهاری شدن دلمان همراه بود و گردی دیرینه که چند ماهی جلال آینه دلمان را زدوده بود رفع شد.
دید و بازدیدها بسان بازیهای کودکی برق نور در دل یکدیگر تاباندن بود.روشن شدیم. و زیباییها: در غان و غون های نیایش کوچولو با مادربزرگ (پانزدهمین نتیجه مادربزرگ)، مفهوم رسانی حرف های امیرعلی با انگشت شمار کلماتی که بلد بود(بخصوص عمه گفتنش که قند در دلم آب می کرد)، دور هفت سین خاله که هر سال پس از تدارک جشن در مرکزش برای کودکان آهسته گام آن را به منزل منتقل می کندبا شمع هایی که به تعداد افراد دور سفره افروختیم، در پل کابلی زیبای روی کارون گویی دو نفر دست بدست هم داده اند تا معبری برای عبور شوند، روی سفره پر از صفای خاله اکرم با بوی قلیه ماهی ، لابلای درختان کنار لای سبزه های رامهرمز و غافلگیر کردن دوستم معصومه و دیدن پسرش سینا، نمایش دوئل تو و امیرحسین با آن تفنگ های ترقه دار، در باغچه ی زیبای عمو حمید با آن استخر و چیدمان جالبش زیر درختان در تاریکی شب و گوش سپردن به اشعار فریدون مشیری که فیروزه جان زحمت خواندنش را می کشید با آن که کلمه مرگ در شعر جاری بود ما پر از زندگی بودیم ،روی تاب به درخت بسته شده ای که از ترس عدم استحکام لازمش به چند دقیقه دل سپردن به آن بسنده کردم بوی فاش بهار نارنج آمیخته با کنار هایی که بقول تو طعم سیب می داد، زیر درختان باغ قلعه سید و شمس آباد تا ته باغ قدم زدیم و با هم حرف زدیم ، دستی به راکت و توپ بدمیتون زدیم و نفس تازه کردیم ، زیبایی لای پیچ های پشت سر هم جاده شهیون به انتظار رسیدن به دریاچه پشت سد دز زیبایی و سرسبزی مراتع و شقایق ها و بابونه ها را از چشم گذراندیم ، با قایق به آب زدیم کنار دیواره سد با موتور خاموش لحظه ای با سکوت به عظمت لایتناهی طبیعت آفریده شده نگریستیم و در بازگشت قایق بازیچه امواج شده به وجدمان آورد، دوغ و کشک محلی ، بوی ماسووا(غذای محلی دزفول تهیه شده با ماست میش)،بوی باقله های تازه با نارنج ، لای پرواز مرغان دریایی در آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس در اسکله بندرامام خمینی ، در صفا و صمیمیت چند دقیقه مهمانی خانه تهمینه( تیمسار)، لای عکس های دیوار خانه خاله زهرا که عمو هوشنگ یک به یک آنها را نشانمان می داد پر از بوی سال های دور با دست نوشته های زیبای عمو هوشنگ که حتما باید درباره شان بنویسم ، کنار حرم آقا سبزقبا دیدن و شنیدن کلیپی درباره امام زمان (عج)، دیدار افسانه (خانم دکتر)کنار ساحل شلوغ علی کله(ساحل دز در دزفول)، لابلای دادهای از سینه رها شده در دل دشت و انعکاس آن ها و کشف استعداد جیغ زنی نوه های عزیز! در پیامک های پرازصفای دوستان که امسال ترافیک پیش نوروزی داشت، لای رگبار درشت دانه عصر خانه عمه مهناز روی ایوان آهنی برآمده در دل حیاط.... همه و همه زیبایی بود حتی سرماخوردگی آخر کار من و بابا که هنوز با آن دست و پنجه نرم می کنیم. عزیز دلم برایت سالی پر از مهر و محبت و سلامت و موفقیت با توفیق درک ظهور مولایمان را آرزومندم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 8:49 توسط من |
|
|
صد ها فرشته بوسه بر آن دست می زنند کز کار خلق یک گره بسته وا کند این شعر تنها وصفیه که میتونم از محبت و استقبال شماها بگم ... داور بازی هم چنان شاهد آخرین تلاش های شما هست و هنوز
دو روز دیگه از بازی باقی مونده. تا دقایقی دیگه روز پنجم بازی هم تموم
میشه و به روز ششم وارد میشیم هر کس هنوز بازی نکرده بپاد از لیست پرواز کنندگان با بال های هزار تومانی جا نمونه آخرین مهلت بازی وبلاگی پرواز با هزار تومانی یکشنبه ۲۸ اسفند ماه ساعت ۱۲ شب ! (احتمال اینکه بازی تمدید بشه خیلی خیلی کمه پس به دوستاتون اطلاع بدین و اگر هنوز بازی نکردین زودتر بازی رو شروع کنید ) + شما رو به وب خانم نازنین ( خوشبختی زیر پوست من ) عزیز هدایت میکنم که به شیوه ای جالب بازی رو معرفی کردن و از تجربیات جالبی در مورد محک گفتن اطلاعات جالبی در اختیار گذاشتن . نام بازی : بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی ! داور : خداوند کمک دارو : وجدان خودتون
با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم کسی هست که در این پرواز یاریم کند ؟!
اسم بازی هست پرواز با هزار تومنی . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد ؟! خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محکهست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم . این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که ضرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن . ما حد اقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده . نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده . اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام . اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه . داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده . یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن . باید به دوستاشون اطلاع بدن . که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه . یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده . شرایط بازی به اختصار : 1 . قرار دادن همین پست در وبلاگتان 2. عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند) من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱- 23540 ( لینک مستقیم عضویت در محک ) 3 . واریز حد اقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک .( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن) 4 . اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان . 5 . و همه این کار ها باید ضرف 7 روز آینده انجام بشه .
یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی رو شروع کنید .... نکته : هر کس در بازی عضو شد به من اطلاع بده که یه آماری داشته باشیم
آمار پرواز کنندگان تا این لحظه ! واقعا با این استقبال ذوق زدم کردین
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 8:26 توسط من |
|
|
این هفته دومه که دوره جدید کلاس های زبان انگلیسی الهه و پرنیان و محیا را شروع کردم بعد از گذراندن دو کتاب مستر باگز فونیکس و آشنایی کامل با حروف ، صداها و دیفتانگ ها .با توانایی کامل خواندن جملات در انتخاب کتب سطح جدید مردد بودم .سه گزینه پیش رو داشتم : 1- سری کتاب های هیپ هیپ هوری 2- سری کتاب های فرند 3- سری کتاب های بک پک گزینه اول زیاد به دلم نمی نشست بین گزینه دوم و سوم مانده بودم .که سری یک هر دو را خریدم و به خانه آوردم . تصمیم گرفتم خود بچه ها انتخاب کنند سی دی هر دسته را گذاشتم و تقریبا مروری سریع بردرس اول هریک کردیم .نظر من و بچه ها یکی بود فقط بک پک. امروز درس دوم کتاب را شروع کردیم از پیشرفت بچه ها راضی هستم . کلاس با شعری شاد درمورد کتاب شروع می شود .سپس محتوای هردرس در قالب یک شعر بیان می شود وبعد با تکنیک های خاص روی هر قانون تاکید خاص می شود. امروز برای بازگویی دیالوگ کتاب در زندگی عادی اسم بچه ها را مخفف کردیم ((الی ،پری ،محی)) بچه ها کلی خندیدند. عزیزترینم در کنار نقش مادری نقش معلمی اجرا کردن برایم دشوار است .چون بخاطر آن به تو سخت تر از دیگران می گیرم ببخش که گاهی تلخ می شوم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 8:19 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 مهر 1390 مرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 |
|
RSS
|